تبليغاتX
خـــــــــــدا و دیگر هیـــــــــــچ...

خـــــــــــدا و دیگر هیـــــــــــچ...
 
لینک دوستان

 

 

گاهی وقتها خیلی دلت می گیرد . آن قدر که نمیتوانی نفس بکشی . گوشه ای مینشینی دست هایت را دور زانوانت حلقه میکنی و چشمهایت را میبندی سرت را به دیوار تکیه میدهی و .......اما نمیشود . میخواهی با یکی حرف بزنی اما میدانی همین که لب وا کنی آتش سوزاننده کلمات همه چیز را خواهد سوزانید . راه میروی ....شعر میخوانی .....

انگار بغضی هزار ساله گلویت را گرفته و تو می اندیشی چند سال گذشته ؟! هیچ کس نیست ......نیست که این همه آشفتگی را نظاره کند . آن لحظه هیچ کس به دردت نمیخورد . یعنی اصلا حوصله کسی را نداری . دلت بدجوری شکسته .....بلند میشوی . دوست داری به طرفش بروی لبهایت را روی زیبایی اش بگذاری ......با اشکهایت خیلی حرفها داری به او بگویی اما.....رویت نمیشود . خیلی وقت است به یادش نبودی حالا که گیر افتاده ای میخواهی .....!!!!!!!!!!!!

گاهی از کنارش رد میشدی و حتی نگاهش هم نمیکردی اما حالا خجالت میکشی یعنی جوابت را میدهد؟آرام سرت را بلند میکنی تا صدایش کنی اما.........او آنجاست قبل از اینکه تو لب واکنی . ناگهان اشکهایی که پشت حصار نامرد این همه بغض فرو خورده جا خوش کرده بودند بی رحمانه دنیا یت را با شلاق عشق و اشک پاک و منزه میکنند . به تو نزدیک است ........ خیلی نزدیک و تو میلرزی خودت را باگستاخی در آغوش مهربانی اش میاندازی ! دیگر خودت نیستی .........تازه شده ای ........و تو یادت می افتد که یه کسی یه جایی میگفت هر وقت خدا را به یاد آوردی بدان اول خداوند تو را یاد کرده است... خدا در کنار توست.... کافیست باور داشته باشی...

سلام.بچه ها ببخشید یه مدت طولانی نیستم.

اگر به وبلاگتون سر نمیزنم و کامنت نمیزارم و اگر آپ نمیکنم دلیل بر فراموشی دوستام نیست.

فقط حسابی درگیر درسامم و حالا حالاها نمیتونم آن شم.

خلاصه خوبی بدی دیدید حلال کنید...

نمیدونم تا کی...

اما...

یا حق..

[ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 3:35 ] [ فاطمه ]

یک راز مهم

هرگاه بندگان من، از تو درباره من بپرسند، بگو که من نزدیکم.

بقره/186

خدایا دلم می خواست یک جایی باشی، حتی اگر شده یک جای دور. آن وقت حتما می آمدم پیشت. حتی اگر پیش تو آمدن خیلی سخت بود. همه اش دنبالت می گردم...کاش کنارت باشم...برای همیشه...تا ابد...

تنها در کنار تو... من باشم و تو

و

 یک آسمان پر از نور و آرامش الهی...

می گویند تو همه جا هستی؛ اما من پیدایت نمی کنم. مگر تو نگفتی من از رگ گردن به شما نزدیک ترم...

همه اش به این آیه فکر می کنم. این آیه مثل یک راز است. یک راز مهم که من نمی توانم آن را بفهمم. آخر رگ گردن نزدیک ما نیست، درون ماست. قسمتی از ماست. به این آیه که فکر می کنم، دلم هری می ریزد...

یک راز مهم

انگار یک چیزی توی رگهایم راه می افتد. یک چیز دوست داشتنی و قشنگ.

خدایا این چیزی که توی رگهای من می گردد، تویی؟

آری خدای من تویی...

تویی که به من قدرت نفس کشیدن و زنده بودن میدهی...

در رگ های من جاری هستی و من وجودت را احساس میکنم!

همین حس کافیست...!

آری کافیست....تا آخر عمرم کافیست!

همین که بدانم به من از نزدیک هم نزدیک تری....!

این یک راز مهم است!!

رازی بین من و تو...

رازمان بین خودمان میماند...

به کسی نمیگویم دلیل نفس کشیدن و تنها امید زندگیم تویی...

به هیچکس نمیگویم این حس فوق العاده که در رگهای من جریان دارد تویی..

هیچکس...هیچکس نباید بفهمد....

این یک راز مهم است...

بین من و تو...

مطمئنم تک تک بندگانت مثل من رازهایی دارند که فقط به تو میگویند...

همه بندگانت هم میدانند بی تو هیچ اند...همه شان میدانند که تو از رگ گردن هم به آنها نزدیک تری اما خوب...

همه ما میدانیم همواره...هیچ نبوده و نیست...

جز خـــــــــــدا....

خـــــــــــدا و دیگر هیـــــــــــچ...

این است راز مهم خلقت...

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 0:37 ] [ فاطمه ]

سلام ما به رحمت وجود تو

سلام ما به چهره کبود تو

سلام ما به طفل ناامید تو

سلام ما به محسن شهید تو

سلام ما به چهره خجسته ات

سلام ما به پهلو شکسته ات

سلام ما به قلب داغ دیده ات

سلام ما به قامت خمیده ات

سلام ما به آه و ناله شبت

سلام ما به اشک چشم زینبت

سلام ما به گریه های دخترت

سلام ما به ناله های شوهرت

سلام ما به صحنه ی مدینه ات

سلام ما به خون زخم سینه ات

سلام ما به نغمه ی حجاز تو

سلام ما به آخرین نماز تو

سلام ما به قبر بی چراغ تو

سلام ما به قلب پر ز داغ تو

سلام ما به فاطمه(س)

ایام شهادت صاحب اسمم و به همه شیعیان تسلیت عرض میکنم امیدوارم همه فاطمی زندگی کنیم و ایشون خودشون مارو شفاعت کنند...

((به خودم میبالم که یه همچین اسم زیبایی دارم....

خدایا! متشکرم از بابت این اسم زیبا که به من عطا کردی))

یه روز یه باغبونی - یه مرد آسمونی
نهالی کاشت میونه - باغچه ی مهربونی
میگفت سفر که رفتم - یه روز و روزگاری
این بوته ی یاس من - میمونه یادگاری
هر روز غروب عطر یاس - تو کوچه ها می پیچید
میون کوچه باغا - بوی خـــــــــــــــــــدا می پیچید


اونایی که نداشتن - از خوبیا نشونه
دیدن که خوبیه یاس - باعث زشتیشونه
عابرای بی احساس - پا گذاشتن روی یاس
ساقه هاشو شکستن - آدمای ناسپاس
یاس ِ جوون برگ اون - تکیه زدش به دیوار
خواست بزنه جوونه - اما سراومد بهار
یه باغبونه دیگه - شبونه یاسو برداشت
پنهون ز نامحرما - تو باغه دیگه ای کاشت


هزار ساله کوچه ها - پر میشه از عطر یاس
اما مکان اون گُل - مونده هنوز ناشناس

 

یا علی رفتیم بقیع اما چه سود

هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست؟

آن گل صد برگ خوش بویت کجاست؟

هرچه باشد من نمک پرورده ام
دل به عشق فاطمه خوش کرده ام
حج من بی فاطمه (س) بی حاصل است
فاطمه (س) حلال صدها مشکل است

سلام.

امشب اومدم اینجا با شما حرف بزنم.

منم اسمم فاطمه اس.

منم ۱۸سالمه.

اما من.......

من چقدر با شما فرق دارم.

من چقدر از اسمم فاصله دارم.

من فقط سعادت این و داشتم که اسم شما رو داشته باشم

چه سعادت بزرگی....

چه اسم زیبایی....

ممنون....

ممنون...

ممنون ای فاطمه...

قربون اسمتون برم...

ببخشید...

ببخشید که لیاقت اسمتون و نداشتم و ندارم...

باور کنید دلم میخواد شبیه شما باشم اما خیلی سخته...

خوب بودن سخت نیست...

پاک بودن سخت نیست...

بلکه فاطمه بودن  سخته...

آخه چرا اسمتون و به من هدیه کردید...؟

من لیاقتش و ندارم...

بخدا شرمنده ام...

شرمنده ام که  نمیتونم فاطمه باشم...

اما همینشم برام بسته...

همین اسم آسمونی ام برام بسته...

خودتون میدونید چقدر دوستون دارم...

خودتون میبینید که چقدر برای مظلومیت تون اشک ریختم...

اشک میریزم...

اشک میریزم چون کار دیگه ای ازم برنمیاد...

فداتون بشم که چقدر سختی کشیدید...

لعنت به همه اونایی که صاحب اسم من و اذیت کردن...

لعنت خدا بر همه شون....

فاطمه(س) من؟

بهتون قول میدم حتی اگرم نتونستم فاطمه باشم اما از اسمتون خوب مراقبت کنم ....

یا فاطمه؟

شفاعتم کن....

خیلی به کمک شما احتیاج دارم...

هم این دنیا..

 هم اون دنیا...

گل یاس من؟

دوستت دارم

گل یاس من؟

قربون پهلوی شکسته ات

گل یاس من؟

قربون اسم قشنگت برم که به من هدیه کردی

گل یاسم

خداحافظ....

.

دکتر شریعتی:

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.



«فاطمه، فاطمه است»
 

 

 بی فاطمه شدنمان تسلیت...

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت

ای کاش مدینه در و دیوار نداشت

فریاد دل محسن زهرا این بود

ای کاش در سوخته مسمار نداشت

کاش قلبم به قبرش راه داشت

کاش زهرا هم زیارتگاه داشت

شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) تسلیت باد

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 0:23 ] [ فاطمه ]

سلام بچه ها.

به درخواست داداش امین که خودشون یکی از شاعرهای کشورمون هستنند تصمیم گرفتم مشاعره رو ادامه بدیم.

فقط از دوستان خواهش میکنم که در نظرات این پست فقط مشاعره باشه و اگر کامنتشون شعر نیست لطفا در پست های دیگه کامنت بزارند تا کیفیت مشاعره بالا بره....

دوستان خواهش میکنم دقت کنید.برید نظر آخرین نفر(آخرین کسی که کامنت گذاشته) و ببینید و با آخرین حرف شعر اون نظر شعر خودتون و شروع کنید و اکثرا اشتباهی مینویسند!!

در ضمن اینبار هم برندگان اعلام میشند.


بچه ها؟ دوستان؟

چندبار بگم قسمت مشاعره نظرات غیر مشاعره نزارید!!!!!!!!

این همه پست خوب برید اون یکی پستا نظر بزارید دیگه...
خواهش میکنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

مشاعره رو خرابش نکنید دیگه!!

[ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 16:42 ] [ فاطمه ]
سلام بچه ها.

تو این پست میخوام نتایج مشاعره رو اعلام کنم.

خوب نفر اولی که در مشاعره شرکت کرد آقا علی بود که خیلی ازش ممنونیم.....

 همچنین از همه دوستانی که در مشاعره شرکت کردنند ممنونم

از جمله: آقا نیما.داداش ایمان.آبجی جونم(دختر کاراته).نرجس خانم. شمیم جان.سپیده جون.آبجی الهام(عروس زیبا).آقا دانیال.حوران جان و بقیه بچه ها....

از همتون تشکر میکنم دوستان

در ضمن مشاعره مون یک مهمان افتخاری هم داشت که کسی نیست جز....

.

.

.

.

.

سنسی جونم

از سنسی سارا مرادی هم تشکر میکنم که افتخار دادنند و در مشاعره این بنده حقیر شرکت داشتنند....

و اینک............

نفرات برتر مشاعره اعلام میشوند:

نفر اول :   آبجی سیما  

www.cielo-roso.blogfa.com

نفر دوم : نازنینم زهرا 

 www.kimiyayeeshgh71.blogfa.com

 

خیلی خیلی دوستون دارم بچه ها و از صمیم قلب میسی

این گلهای رنگی و خوشمل تقدیم به همتون به خصوص آجی سیما و نازنین زهرا و سنسی نفسم و آبجی الهه...

 

 

 

[ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 17:35 ] [ فاطمه ]
سلام خدا جونم.

خوبی؟ سال نوت مبارک خدای خوب و مهربون من....

خدا؟ شکرت این عیدم خوبه فقط دلم برای مربیم تنگ شده!

الهی من فداش شم....

اون نگاه مهربونش.اون لبخند زیباش و خنده های شیرینش....

ســـــــــــــــــــــنسی...

خدایا ممنونم که تو سال ۹۰ که سال خوبی برام نبود لااقل سنسی رو بهم هدیه دادی........

اون داره کمکم میکنه که به آرزوهام برسم....

خیلی دلم براش تنگ شده و کاش واقعا خواهرم بود تا هر روز پیشم بود....

وقتی به مدالام نگاه میکنم میگم کاش به جای مدال جایزه ام این بود که یکروز سنسی میشد خواهر من.....

خدا جونم مراقب سنسی من باش و همیشه همراهش باش و هواش و داشته باش....

خدایا اگه دوسم داری کمک کن تا سنسی قهرمان جهان بشه یا لااقل قهرمان آسیا بشه.....باشه خدا؟ خواهش میکنم.....  

سنسی جونم اگه اینارو میخونی میگم یادته با سیمین رفتیم بیرون؟ چقدر خوش گذشت نه؟ یا همه دسته جمعی رفتیم استاژ چقدر خوب بود اون روزا...... سنسی الان دارم گریه میکنم چون دلم برای اون روزا تنگ شده...هر لحظه و ثانیه ای که باشمام بهم خوش میگذره...دلم تنگ شده برا روزهای مسابقه که همه مثل خواهر پشت همیم و هوای همدیگه رو داریم...راستی سنسی شما داور میشید چقدر خوشمل میشیدا نه؟!

سنسی براتون یه شعر گفتم البته اگه میشه اسمش و شعر گذاشت فقط این و بدونید این و با تمام وجود سرودمش.....

برای بهترین و مهربون ترین سنسی روی زمین.....

تقدیم به سنسی سارا مرادی((اوس))

بی تو این روزها چه سخت می گذرد سنسی...

بی تو بهار،زمستان می گذرد سنسی...

بی تو انگار سالم تحویل نشده سنسی...

لبخندت را برایم بفرست،شاید سالم تحویل شود سنسی...

بی تو روزهایم همه تکراریست سنسی...

بی تو دلگیرتر از دلگیرم سنسی...

شاید باور نکنی اما،هوای دلگیر بهاری،

با یادت آفتابیست سنسی.....

دلم برای زیباترین خنده دنیا تنگ شده سنسی....

بیا و خنده ات را به من هدیه بده سنسی....

بهترین عیدی دنیا دیدن روی ماه توست سنسی....

هرشب که نظر به ماه میکنم،روی تورا میبینم سنسی....

تو برایم اسطوره بودی و هستی سنسی...

مایه افتخاری،افتخار آفرینی سنسی...

خودم زیبا نیستم ولی زیبایی ها را خوب درک میکنم،

زیباترین احساس را در تو دیدم سنسی....

و    تــ ــ ــو    بــِ انــــدازه ی

تنهایی من زیـبـــــایــــی سنسی....

[ چهارشنبه نهم فروردین 1391 ] [ 1:32 ] [ فاطمه ]
 

خداوندا، در آسمان بی كرانت، در دریاهای فراخت، در طبیعت زیبایت، می اندیشم. معبودا، قدرت، مهربانی و سخاوتت را نه كلامی توان گفتن و نه قلمی توان نوشتن دارد.

خدای من، در همه چیز و همه كس این جهان اندیشیدم. لطفت به این مردمان توصیف پذیر نیست. آن هنگام كه آدم ابوالبشر را از خاك آفریدی، به فرشتگانت گفتی كه بر او سجده كنند. تو انسان را بزرگ داشتی. خدایا، به بندگانت افتخار كردی آن هنگام كه آن را خلق كردی، به انسان فرصت انتخاب دادی و اندكی مجال تا زیبایی هایت را ببیند و تو را ارجمند بدارد و تو را لایق ستایش.

اما اینك، او نه تنها ستایشت نمی كند، بلكه زیبایی هایت را به آتش و... می سپارد. خدایا، ما آدمیان حق بندگی را به جای نیاوردیم، اما تو بازهم مهربانی.

خدای مهربانم، من نیز از آدمیانم، اما دوست ندارم مانند برخی از آن ها باشم. دوست ندارم مانند بعضی از آن ها حق بندگی را به جای نیاورم.

معبود من، مرا یاری كن تا هم بتوانم عبادتت كنم و هم بتوانم از اندیشه و عقلی كه بر من ارزانی داشتی استفاده كنم و از آن برای خدمت به بندگانت استفاده كنم.

خود می دانم در پیشگاهت بنده ای ناچیزم. ولی به دریای بی كران مهربانی و لطفت امید بسته ام. خدایا، یاری ام ده تا توان پرده برداری از اسرار و شگفتی های جهان زیبایت را داشته و از این راه بیشتر تو را بشناسم.

پروردگارا، تو صدای زیبای بندگان خوبت را می شنوی و به آن ها پاسخ می دهی. من را نیز بنده ای بدان به درگاه بی نیازت.

آفریدگار من کمک کن تا در این سال جدید انسانی جدید شوم و مانند درختان سرد و یخ زده زمستان که با آمدن بهار سبز میشوند کمکم کن تا من هم جوانه بزنم و بهار شوم....

معبودا با نام تو سالم را تحویل میکنم و به عشق تو یکسال دیگر نفس میکشم...

متشکرم بابت یکسال  عمری که به من بخشیدی....

سبز شدن دوباره مان مبارکــــــــــــ.....

یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار


             یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال

نرم نرمک میرسد اینک بهـــــــــــــــــــــــــار،

خوش به حال روزگار ،

خوش به حال چشمه ها و دشت ها


خوش به حال دانه ها و سبزه ها ، خوش به حال غنچه های نیمه باز . . .

 

خداوندا !
در این سالی كه در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ، لیكن
در آغاز طلوع روشن سالی كه می آید
كمك كن تا رها سازم ز خود
من كوله بار یك هزار و سیصد و افسوس
یك هزار و سیصد و اندوه
خدایا مهربانم كن
تو چشمان مرا با نور خود بگشا
تو لبخند رضایت را عطایم كن
بفهمان زندگی زیباست.

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 14:26 ] [ فاطمه ]

 

چی بگم از دست تو ای روزگار

ای که در ناپایه داری پایدار

دیگه دستت رو بذار تو دست من

به تو چی می رسه از شکست من

ازم آرامو بگیر راحت دنیامو بگیر

از لبم جامو بگیر و دلخوشی هامو بگیر

اما احساسی که من بهش دارم رو ازم نگیر

اما احساسی که من بهش دارم رو ازم نگیر

اگه گنجی سر راهمه جلوی راهم رو بگیر

اگه دنیا همه کامه همه دنیامو بگیر

اگه دنیا همه کامه همه دنیامو بگیر

و دلخوشی هامو بگیر

اما احساسی که من بهش دارم ازم نگیر

ای فلک بر سر من یه دنیا منت بگذار

واسه عاشق شدنم بازم یه فرصت بگذار

تو دیار بی کسی در نمی آد باز نفسم

من گذشتم از خودم برای اون دلواپسم

ازم آرامو بگیر راحت دنیامو بگیر

از لبم جامو بگیر و دلخوشی هامو بگیر

اما احساسی که من بهش دارم رو ازم نگیر

اما احساسی که من بهش دارم رو ازم نگیر

به خدا التماس کردم

به خدا التماس کردم

تا چرخ روزگار را

بر وفق مراد تو بچرخاند

تا الهه عشق

از حمایت ما روی بر نگرداند

من دریا وزمین و آسمان وستاره را

به حرمت شکوه عشق تو تقدیس میکنم

 

[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 2:49 ] [ فاطمه ]

گفتگو با خدا

در رویا دیدم که با خدا حرف می‏زنم.

او از من پرسید: آیا مایلی از من چیزی بپرسی؟

گفتم... اگر وقت داشته باشید...

لبخندی زد و گفت: زمان برای من تا بی‏نهایت ادامه دارد چه پرسشی در ذهن تو برای من هست؟

پرسیدم:

کدام رفتار انسان‏ها عجیب است؟»

پاسخ داد:

آدم‏ها از بچه بودن خسته می‏شوند... عجله دارند بزرگ شوند و سپس ... آرزو دارند دوباره به دوران کودکی باز گردند. سلامتی خود را در راه کسب ثروت از دست می‏دهند و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتی دوباره به صرف می‏کنند...

چنان با هیجان به آینده فکر می‏کنند. که از حال غافل می‏شوند، به طوری که نه در حال زندگی می‏کنند نه در آینده. آنها طوری زندگی می‏کنند، انگار هیچ وقت نمی‏میرند و جوری می‏میرند که انگار هیچ وقت زنده نبودند!

ما برای لحظاتی سکوت کردیم.

تنها چند ثانیه طول می‏کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارند ایجاد کنند، ولی سال‏ها طول می‏کشد تا آن جراحت التیام یابد.

سپس من پرسیدم.

کدام درس زندگی را مایل هستند که انسان‏ها بیاموزند؟

پاسخ داد:

یاد بگیرند که نمی‏توانند دیگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند، ولی می‏توانند طوری رفتار کنند که مورد عشق و علاقه‏ی دیگران باشند...

یاد بگیرند که خود را با دیگران مقایسه نکنند. یاد بگیرند... با عادت کردن به بخشندگی دیگران را ببخشند.

یاد بگیرند تنها چند ثانیه طول می‏کشد تا زخمی در قلب کسی که دوستش دارند ایجاد کنند، ولی سال‏ها طول می‏کشد تا آن جراحت التیام یابد.

یاد بگیرند یک انسان ثروتمند کسی نیست که دارایی زیادی دارد بلکه کسی هست که کم‏ترین نیاز و خواسته را دارد.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را از صمیم قلب دوست دارند ولی نمی‏دانند چگونه احساس خود را بروز دهند!

یاد بگیرند و بدانند. دو نفر می‏توانند به یک چیز نگاه کنند ولی برداشت آنها متفاوت باشد.

یاد بگیرند کافی نیست که تنها دیگران را ببخشند بلکه انسان‏ها باید قادر به بخشش و عفو خود نیز باشند!

و این که یا د بگیرند که من همواره تا همیشه با آنها هستم...

من خدا را دارم...

کوله بارم بر دوش...

سفری میباید

سفری تا ته تنهایی محض...

هر کجا لرزیدی...

از سفر ترسیدی...

فقط آهسته بگو:

من خدا را دارم

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 13:36 ] [ فاطمه ]
 

شاید این همش یه خوابه شاید این فقط سرابه
ای خدا برس به دادم زندگیم نقش بر آبه

همه جا صدای جیغه چیزی نیست خوابی عمیقه
روی دستای غریبم جای بوسه های تیغه

عکس چشمات پیش رومه بغض عشقت تو گلومه
صورتم از گریه خیسه دیگه کار من تمومه

نمیدونی چی کشیدم جز تو هیچی رو ندیدم
اگه باورم نداری بیا رگ هامو بریدم

منو این غروب غم بار پلک که خیسو غم تکرار
زجر این خاطره های تا نخورده روی دیوار

منو این اتاق خلوت منو تنهاییو غربت

منو این هوای ابری من و تو اما به ندرت

امید را بخواه حتی از قعر چاه ناامیدی........

امید آنجاست در دستهای ناامیدی.....

او را صدا بزن در تمام کوچه پس کوچه های

قلبت....

رویات....

افکار و باورهات و

تمام وجودت...

 از امروز امید شروع میشود و تا همیشه ادامه دارد....

امیدت به خدا.......

اما...
اگر...

خدا هم تورا نخواهد...چه؟!

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدااااااااااااااااااااااااااااااااااا.............

چــــــــــــــــــــــــــــــــرا من و نمیبینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چــــــــــــــــــــــــــــــــرا صدام و نمیشنوی.....؟؟؟

ببین من و ............

این منم.......

خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا....

چی میخوای از جونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوای اعتراف کنم که کم آوردم؟!!

میخوای صدبار بگم که شکستم.......؟؟!!

میخوای هزاربار بگم غلط کردم..........؟؟!!

میخوای داد بزنم و بگم که باختم...؟؟؟!!

به کی قسم بخورم...........چطوری بگم خسته شدم.......

دیگه نمیکشم....چــــــــــــــــــــــــــــــــرا؟!!

این لبخند لعنتی چیه که همه چی پشتش پنهون شده؟؟؟

یه لبخند تلــــــــــــــــــــــــــــــــخ.........

پشت این لبخند قایم شدم درصورتی که یه بغض وحشتناک تو گلومه..........

خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا.................!!!

داری چیکار میکنی با قلبم......؟!!

باشه..........باشه......اعتراف میکنم که هیچم که من بی تو کم میارم خــــــــــــــــــــــــــــــــداااااااااا........

خستــــــــــــــــــــــــــــــــه ام.........

تا کــــــــــــی باید صبور باشم.....؟ هان؟ آخرش که چی؟؟؟

میدونم....خوبم میدونم داری امتحانم میکنی.....

میخوای ببینی چند مرده حلاجم اما خوب خــــــــــدا تا کی...........!!

به خودت قسم که دیگه نفسم بند اومده.........دیگه طاقتشو ندارم!!!

چرا همه فکر میکنند شادم.....؟ چرا حق ندارم به روی خودم بیارم.......؟

از این زندگی یک نواخت و تکراری دیگه خسته شدم.......

خسته شدم که روزهام و شب کنم بی هدف...........

خـــــــــــــــــــدایا من و از این زندگی که برام ساختی بیار بیرون.........

چرا من و نمیبری پیش خودت هان؟؟؟

چرا راحتم نمیکینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با چه زبونی داد بزنم من از آدم های اینجا بدم میاد خــــــــــــــــــــدا..........

اینا دل میشکنند........اینا همشون مثل هم اند........

خــــــــــــــــــــــــدایا............حالا که جز تو کسی رو ندارم تو دیگه ناامیدم نکن...........

خواهش میکنم......

دلم انقدر شکسته که دیگه سنگ سنگ شده......

منم کم کم دارم مثل این آدم ها دل سنگ میشم....

خــــــــــــــــــــــــــــــــدایا..........

من و ببین.....

من همون آدم بده ام که سرتاپا گناهه......

اما خــــــــــــــــــــــــــــــــدا مگه آخه آدم بدا دل ندارند؟؟!!

منم آدمم خــــــــــــــــــــــــــــــــدا........همونی که وقتی آفریدیم به خودت آفرین گفتی.....

منم دل دارم.....

درسته شکسته اما خوب خــــــــــــــــــــــــــــــــدا کمکم کن.........

هیچی دیگه نمیتونه شادم کنه....هیچی.....

از این لبخند زورکی متنفرم......

از این بغض لعنتی که داره خفه ام میکنه....

خــــــــــــــــــــــــــــــــدا.........من فقط تورو دارم تا باهات درد و دل کنم و حرف بزنم.....

اما انگار.........تو هم دیگه من و نمیخوای.......

اشکال نداره.......

با اینکه تو تاریکی محض گیر کردم اما.......

بازم بهت امید دارم........

در قعر چاه ناامیدی بازم میگم...........

خــــــــــــــــــــــــــــــــداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا امیدم به توه.................

ناامیدم نکن خــــــــــــــــــــــــــــــــدا........ناامیدم نکن....

تو رو به اسمت خــــــــــــــــــــــــــــــــدا....

((خواهشا کامنت نذارید که چرا ناامیدی؟ چرا عکسات اینجوریه؟ چرا؟ چرا؟

آخه شما چه میدونید؟ چی میگید برا خودتون؟ چرا میخواید من و نصیحت کنید و بهم دلداری بدید.....!!من هیچیم نیست.......!!

بزارید تو تنهایی خودم باشم.......بزارید با درد خودم بمیرم......))

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟


آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی، روی تو را

کاشکی می دیدیم

شانه بالا زدنت را،

-
بی قید -

و تکان دادن دستت که،


-
مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که،


-
عجیب!

عاقبت مرد؟


-
افسوس!

کاشکی می دیدم
!

من به خود می گویم
:

«
چه کسی باور کرد


جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاکستر کرد؟

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 23:13 ] [ فاطمه ]
 

خدایا!

دست های ناتوانم را گرمایی از محبت بی دریغ خود عطا کن و نگاه بی قرارم را روشنایی از نور بی انتهای خود.

مهربان من! تو قادری و توانا و من ناتوان، حتی در مقابل خویش. به من توانایی دوری از ستم و گناه عطا کن.

پروردگارا! تو بصیری و بینا. به من که خفته در سیلاب گناهانم و شب و روز خویش را گم کرده ام، نگرشی زیباتر ببخش.

خدایا! همگان در وصف صفات بی شمارت درمانده اند و تو از رازهای پنهانی ما آگاهی؛ تو را به وسعت نگاهت سوگند که ما را چنان که سروری و والا ببین؛ نه آنچه در خور ماست.

چگونه صبح و شب، در دریایی از نیایش، جان خویش را جلا ندهم، حال آنکه هر لحظه به نگاه مهربانت نیازمندم؟!

چگونه سجاده شکر نگشایم به شکرانه این همه لطف که پی درپی از درگاه مهربانی هایت، شامل حال من عاصی است؟!

خدای احسان و فضل و کرم!

چگونه شرمنده گناهان و خطاهایم نباشم و چشم بر کرده های خویش بپوشانم، حال آن که تو پرده بر خطاهایم پوشانده ای و آبرویم را حفظ کرده ای؟!

ای آفریننده مهربان!

چگونه به آفتاب ایمان نیاورم و به شاخه گلی رسته در دامان پاک خاک و بوته ای سبز که رزق و روزی مرا در آن نهاده ای؟!

ای خالق هستی بخش! باطنم را به نور بی انتهای عبادتت آشنا و به من سعادت سوختن عطا کن.

خدایا! درهای رحمتت همیشه گشوده است و فصل اجابتت همواره سبز؛ وجود زمستان دیده ما را به بهار نوازش و مهربانی ات میهمان کن.

[ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 19:38 ] [ فاطمه ]

وقتی بر سجاده ام می نشینم و با فكر مشغولی های خود و حفظیات قبلی نمازی می خوانم از خودم بدم می آید...

حالا بر سجاده ام نشسته ام نماز را خوانده ام، كتاب كلامت را باز می كنم و با هق هق گریه می خواهم كه جوابم را بدهی...

كلامت را می خوانم... اما هرچه جلوتر می روم عاشق تر و گریان تر می شوم...

خدایا دوستت دارم....

نمی دانم... تو هم مرا دوست داری؟

نمی دانم با چه رویی به تو می نگرم و می گویم دوستت دارم. شاید این اشك های روان كمك می كنند كه كمی از كارهایم باز گردم و تو را صدا زنم. خدایا فقط تویی كه صدای مرا می شنوی: هیچ كس شنواتر از تو نیست. فقط تویی كه مرا می بینی هیچ كس بصیرت تو را ندارد...

خداوندا!

نمی توانم در برابر كلام بزرگ و پر معنایت لب به سخن بگشایم. تو صدای سكوت مرا هم می شنوی. نوای دعای نگفته مرا هم می شنوی. تو بزرگی، تو عظیمی و من فقط می گویم دوستت دارم!

میدانی خدا کم کم دارم به این نتیجه میرسم که تو هم مرا دوست داری....

آری!تو هم مرا دوست داری خدا...

چون اکثر اوقات دعاهایم را اجابت نمیکنی!

شاید کمی عجیب به نظر برسد اما خدا من از همین مخلوقاتت شندیم که: خدا هرکسی را که بیشتر دوست دارد بیشتر او را در سختی روزگار قرار میدهد!

خدایا من هم کاملا موافقم!

من ادمهای بد زیادی را دیده ام که همیشه دنیا به کامشان بوده و غرق در خوشی ها و لذت های دنیا بوده اند و اصلا تورا به کل از یاد برده بودند....

خوب خدایا خودت مارا به این صورت آفریدی که تا وقتی در سختی های روزگار گیر افتاده ایم اسم تو بشود ورد زبانمان و مدام دستمان را به سویت دراز کنیم اما تا به خواسته ها و آرزوهایمان رسیدیم یادمان میرود که خدایی هم بوده.....

پس خدای خوب و مهربانم تو مرا دوست داری....

تو  میخواهی تا من صدایت کنم و لذت میبری از اینکه نامت ورد زبانم باشد و وقتی من در سجده هایم اشک میریزم تو خوشحال میشوی...

خدایا ممنون!

خدایا شکر....و هزاران هزار بار شکر که آنقدر دوسم داشتی که مرا در جاده ای ناهموار از زندگی قرار دادی چون اگر جاده زندگی ام صاف و بدون پیچ و خم بود هیچگاه اینگونه شیفته ات نمیشدم!!

پس خداوندا! در سختی راه قرارم بده...امتحانم کن...بزار خودم را محک بزنم...

بزار این سختی ها را بچشم تا وقتی به خوشبختی رسیدم طعم خوش آن برایم تازگی داشته باشد و آنگاه سرم را بالا بگیرم و بگویم:

خدایا خیلی دوستت دارم...

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 17:53 ] [ فاطمه ]

سوختن قصه ی شمع است ولی قسمت ماست
شاید این قصه تنهایی ما کار خداست
انقدر سوخته ام با همه بی تقصیری
که آتش نگذارد به تنم تاثیری...

سلام.

خدا جونم خوبی؟

دلم برات تنگ شده!

مثل همیشه...

همیشه دلتنگتم....

با اینکه میدونم هستی.....با اینکه همیشه همراهمی...

خدایا! همه میگن ناامیدی بده! راس میگن نه؟!

پس نمیخوام ناامید باشم...

با اینکه کارام کلی گره داره با اینکه دارم دیوونه میشم و غم همه وجودم و گرفته بازم میگم

خدایا شکرت...

خدایا شکر.......من بهت امید دارم....

اگر به تو هم که امید نداشتم باید میرفتم میمردم....

با همین امیدی هم که به تو دارم تا الان زنده بودم و اگه نفس میکشم بخاطر داشتن توه.....

خدایا شکرت که همیشه تو شرایط سخت دستم و به طرفت دراز میکنم تا لااقل تو دستم و بگیری.....

خدایا! با اینکه این روزا خیلی احساس تنهایی میکنم....با اینکه این روزا هیچ چی نمی تونه خوشحالم کنه اما دلم خوشه تورو دارم.....

خوشحالم که تو هستی تا ازم محافظت کنی....

ازم محافظت کنی تا بیشتر از این دلم و نشکونن و بهم آسیب نزنن...

میدونی خدا خیلی وقتها تو اوج تنهایی و وقتی بغض داره خفه ام میکنه و وقتی که از زندگیم سیرم و دلم میخواد خودم و بکشم تنها چیزی که آرومم میکنه نمازه...........

نمــــــــــــــــــــــــاز....

حرف زدن با تو....

وقتی میوفتم به پات و پیشونی مو میزارم رو مهر و زار زار گریه میکنم.......

میدونی اون وقتها گریه ام سر چیه!؟ سر اینکه چرا انقدر ازت دور شدم!

خدایا اون وقتایی که میتونم با تو حرف بزنم خیلی احساس خوشبختی میکنم....

اون وقتهاست که با خوشحالی میگم: عیبی نداره فاطمه.....دنیا که به آخر نرسیده....خدا که هست...

اون که میبینه....اون که شاهده....

خدایا! خوبه که هستی....خوبه که لااقل یه تکیه گاه دارم....خدایا شکرت که لااقل تو هستی تا موقع گریه هام اسمت و ببرم!!

حالا با جرات میتونم بگم تو تنهایی هام خدا رو دارم....!

منم و دلتنگی هام و تنهایی هام و یه خدای مهربون......

امیدم به توه......فقط تو....

خدایا خوشحالم که تو تنها امیدی هستی که هیچوقت ناامیدم نمیکنی.....برعکس همه....

برعکس همه که زدن زیر قول هاشون و به سادگی دلم و شکستن خوبه که لااقل از این خیالم راحته که تو هستی و هیچوقتم تنهام نمیزاری......

خدارو شکر........خدا جونم شکرت که پیشمی....اگر تورو هم نداشتم میمیردم.....

من یه شمع سوزانم که هر روز بیشتر از دیروز میسوزم و کم کم دیگه هیچی ازم باقی نمیمونه و چیزی به تموم شدنم نمونده.....

بازم خوبه که تو همین سختی تو هستی تا اجازه ندی گردباد های دنیا خاموشم کنه...

چون من به عشق تو هنوز روشنم و اگر این محافظت ها و کمک های تو نبود تا الان خاموش شده بودم و برای همیشه از یاد میرفتم.....

من دارم میسوزم....انقدر که این روزا تموم میشم...

اشکال نداره بزار تموم شه عمرم فقط میترسم خاموش شم....

اگر روشنی عشق من به تو خاموش بشه دیگه کارم تمومه...

همین روشنایی کوچیک نور امید منه....

امید من به خدا....

پس خدایا به بزرگی خودت قسمت میدم نزار این نور امیدمم از دست بره....

مهم نیست دارم تموم میشم و دارم ذره ذره آب میشم....

مهم اینه که با یاد تو خاموش نشم.....

نذار خاموش شم خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا..........

[ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ] [ 0:46 ] [ فاطمه ]

داستان درباره یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوهها بالا برود
او پس از سالها آماده سازی،ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست،تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود
شب،بلندیهای کوه را تماماً در بر گرفت و مرد هیچ چیز را نمی دید.همه چیز سیاه بود.اصلاً دید نداشت و ابر روی ماه و ستاره را پوشانده بود.همانطور که از کوه بالا می رفت،چند قدم مانده به قله کوه،پایش لیز خورد و در حالی که بسرعت سقوط می کرد،از کوه پرت شد.

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن بوسیله قوه جاذبه،او را در خود می گرفت
کوهنورد،همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم،همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد.بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظهُ سکون،برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد :

خدایـــــــــــــــــــــــــا.......نجاتـــــــــــــــــــــــــم بـــــــــــده.......

ناگهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد،جواب داد : (( از من چه می خواهی؟))
کوهنورد پاسخ داد : ای خدا نجاتـــــــــــــــــــــــــم بـــــــــــده....
خداوند فرمود : واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
کوهنورد پاسخ داد : البته که باور دارم
خداوند فرمود: اگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است،پاره کن
یک لحظه سکوت……

و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد...

گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را پیدا کردند
بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود !



کوهنورد فقط یک متر از زمین فاصله داشت....
هرگاه خدا تو رو لبه ی پرتگاه قرار داد بهش اعتماد کن چون یا نجاتت می ده یا بهت پرواز کردن یاد می ده...
و علی الله فلیتوکّل المتوکّلون
دنیا،
همه اش
امتحانی بیش نیست!!
 

خدایـــــــــــــــــــــــــا.......نجاتـــــــــــــــــــــــــم بـــــــــــده....... 
[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 17:42 ] [ فاطمه ]

 

گفتم خدایا نگاهم کن تا نگاهت کنم!
نگاهم کرد.... گفتم نشد صدایم کن تا صدایت کنم!
صدایم کرد.....گفتم نشد به سویم بیا تا به سویت بیام!
به سویم آمد....اما....
نگاهم کرد! صدایم کرد! به سویم آمد! ...... اما من یک
 نگاه هم نکردم
.
.
.
آخ که چقدر این دل برای خدا سنگه و برای غیر خدا خاک....

 

 سلام خدا جونم...

کلی حرف باهات دارم...

حرفایی که یکسال تو دلم مونده و به هیچکسی هم غیر تو نمیتونم بزنمشون...

دیگه چیزی نمونده به پایان سال...یکسال....

یکسال گذشت ....

معمولا نزدیک عید نوروز این جمله زیاد به گوشمون میخوره یا زیاد به زبان میاریمش... این جمله رو میگیم یا می شنویم یا احساس میکنیم چه زود گذشت و یا احساس می کنیم چه دیر گذشت.....

آیا واقعا زودتر از زود گذشته یا دیر دیر..........

ساعت هایی که سرکلاس میشینم و حوصله گوش کردن درسهای تکراری و ندارم با خودم میگم چقدر دیر میگذره......چرا تموم نمیشه....؟ پس کی تموم میشه خدا؟ خسته شدم....پس کی؟

اما یه وقتایی که حس میکنم بهترین ثانیه های عمرم و دارم سپری میکنم مثل برق و باد میگذره....

انقدر زود که وقتی چشمام و باز میکنم میبینم همه اون لحظات زیبا فقط یه خواب و رویا بوده! همین!

خدایا؟ به نظرت زود نگذشت؟ پارسال فکر میکردم سال بعد همه چی قشنگتر و زیباتر میشه و یه زندگی نو رو قراره شروع کنم!

خدایا تو این یکسال چیکار کردم...؟!!

به نظر تو از سال قبلم بهتر شدم یا بدتر....

نمیدونم....حس میکنم روز به روز دام بدتر میشم....روز به روز دارم ازت دور تر میشم....

نمیدونم به چی دل بستم و چیکار میخوام کنم!!

خدایا یکسال.....۱۲ ماه....۴۸ هفته.....۳۶۵ روز...  ۸۷۶۰ ساعت...  ۵۲۵۶۰۰ دقيقه.... و   ۰۰۰/۵۳۶/۳۱  ثانیه.....................

چندتا؟ خودت بگو...... چندتا از این ثانیه ها به یادت بودم؟!!

چند صدم ثانیه بهت فکر میکردم!!!؟

چند ثانیه دلم برات تنگ میشد............؟!!

خدایا اگر از خودم بپرسی روم نمیشه بگم چون یادم نمیاد.......

انقدر تو این زندگی لعنتی گیر افتادم که خودمم یادم رفته تو این یکسال چیکار کردم!!

یکسال....خدایا من که میگم به بطالت گذشت....

هرثانیه مون که به یاد تو نباشیم به بطالت میگذره....

نمیدونم سر جمع تو این یکسال به اندازه یک ماه به یادت بودم یا نه!!

پس اگر بخوام اینطوری حساب کنم من کلا یکماه زندگی کردم و یکماه نفس کشیدم...

من کلا یکماه برای بودنم ارزش قائل شدم.....

خدایا! من و ببخش...

بخاطر تمام ثانیه ها و لحظه هایی که متعلق به تو بود و من به آدم های دیگه اختصاصشون دادم.....

من و ببخش که از این فرصتی که بهم هدیه دادی به نحو احسند استفاده نکردم و یکسال از عمرم رو تلف کردم........

نمیدونم! نمیدونم سال بعد این موقع هستم.....نمیدونم میتونم سال۹۱رو هم به پایان برسونم!!

خدایا اگه قراره باشم پس ازت میخوام کمکم کنی تا لااقل با تو باشم....یکسال زندگی کنم....

بندگی تورو کنم نه بندگی بنده های تورو......

خدایا ازت خواهش میکنم اگر قراره باشم کمکم کنی تا بهتر بشم....تا به تو نزدیک تر بشم.....

اگر قراره دورتر از دور بشم پس نباشم بهتره....

یکسال گذشت....

و من به اندازه یکسال تنهاتر و بی هدف تر شدم....

به اندازه یکسال پیر شدم و شکستم....

به اندازه یکسال خسته شدم از اینکه در ظاهر شاد باشم و ......

خدایا ممنون بابت این یکسال....

من لیاقت اش رو نداشتم....

خیلی ببخشید که نتونستم از این یکسالم درست استفاده کنم و هدرش دادم!

خدایا....امسال ازت یه عیدی خاص میخوام.....

من ازت عشق میخوام.......عشق الهی....

میخوام سال ۹۱عاشقت باشم......

فقط فقط عاشق تو.....

دونه این عشق و تو دلم بکار و بزار با بهار ۹۱ جوونه بزنه و رشد کنه......

انقدر که ریشه اش تمام وجودم و بگیره و تبدیلم کنه به درختی از صبر.استقامت. تلاش.کوشش و .......میخوام به تو برسم.....

یکسال به لحظه مرگم نزدیک تر شدم....

به زودی زود روی سنگ قبرم خواهند نوشت....

طلوع:۱۳۷۲

غروب:احتمالش زیاده ۱۳۹۱

خدایا کمکم کن تا غروبم عاشقانه باشه.....

غروبی با نام و یاد تو....

خدایا....سال جدید مبارک....

ممنون که سال۹۰عیدی بهم زندگی دادی....

امسال هم بهترین عیدی اینه که غروب کنم....

غروبی عاشقانه با خود تو....

خدایا ....

ممنون بابت  این حیات و زندگی که به من بخشیدی و من لیاقت زنده بودن و نداشتم....

[ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 13:16 ] [ فاطمه ]
فاطمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت...



وقتی روشنی چشم هایت، در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

....

 

با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات...



از تنهایی معصومانه دست هایت....



آیا میدانی که در هجوم درد ها و غم هایت

...

 


و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات...

 



حقیقت زلالــــــــــــــــی دریاچه آب های نقره ای نهفته بود؟



 

فاطمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری...



و در آبی بیکران مـهــــــــربانی ها به پرواز درآیی...



و اینک فاطمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

شکفتن و سبز شدن در انتـــــــــــــــظار توســــــــــــت...

در انتـــــــــــــــظار توســــــــــــت...

 

 

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 3:58 ] [ فاطمه ]
 

همانا نیکی ها، بدی ها را پاک می کند.

هود/ 114

این دیگر قشنگ ترین تشویقی است که تا حالا شنیده ام. اینکه ستاره های ما، منفی های ما را پاک می کند. اینکه خوبی ها جای بدی ها را می گیرد. خدایا فکر نمی کنی این دیگر خیلی زیادی است.

شاید ما آدم ها جنبه این همه مهربانی تو را نداشته باشیم. قبلاً همیشه فکر می کردم تو مثل معلم های مهربان

قشنگ?ترین تشویق

می مانی؛ اما حالا احساس می کنم مهربانی تو، یک جور مهربانی مادرانه است. شاید هم مهربانی تو با همه مهربانی های دنیا فرق دارد. تو همه نوع مهربانی را با هم داری.

خدایا، چرا؟ چرا این قدر می بخشی چرا این قدر تشویقمان می کنی چرا این قدر جایزه می دهی

شاید می خواهی به هر قیمتی که شده خوب باشیم.

قشنگ?ترین تشویق

تو از هر راهی وارد می شوی تا ما را راهنمایی کنی. گاهی ما را می ترسانی، گاهی دعوایمان می کنی و خیلی وقت ها هم تشویق مان می کنی.

پشت همه این دعوت کردن ها چیزی هست. چیزی که من آن را نمی فهمم. اما تو می خواهی ما به آن برسیم.

شاید خودت باشی. خودت هستی که پشت همه نیکی ها ایستاده ای. خوبی ها جاده ای است که ما را به تو می رساند.

خدایا! ممنون که بدی های ما را با خوبی های خودت پاک می کنی

چرا خدا بدی ها را با نیکی ها پاک می کند آیا این مسئله باعث نمی شود که آدم ها در بدی کردن زیاده روی کنند؟

[ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ] [ 1:37 ] [ فاطمه ]

چون قصد کاری کنی بر خدا توکل کن؛ چرا که خدا توکل کنندگان را دوست دارد. اگر خدا شما را یاری کند، هیچ کس بر شما غلبه نخواهد کرد و اگر شما را خوار کند، چه کسی بعد از او شما را یاری خواهد کرد؟

پس مومنان باید که بر خدا توکل کنند. آل عمران / 160- 159

زیبایی

خدایا! گاهی وقتها یادم میرود که تو هستی و خیال میکنم قرار است همه کارها را خودم تنهای تنها انجام بدهم. به همین خاطر وحشت میکنم. میترسم و توی دلم خالی میشود.

شاید همین وقتهاست که خیلی ناامید میشوم.

مادرم همیشه میگوید: «کارت را بکن؛ اما تنهای تنها نه. باید دست به دست خدا بدهی تا کارها رو به راه شود. توکل یعنی همین.»

اما من بعضی از آدمها را میشناسم که هر کاری میخواهند بکنند، میگویند: «به خدا توکل کن» و خودشان را میکشند کنار و توقع دارند کارها خود به خود درست شود.

مطمئنم تو اینجوریش را دوست نداری. اعتماد کردن به تو خوب است. اینکه تکیه بدهیم به تو و مطمئن باشیم تو هستی و کمکمان میکنی؛ اما ما آدمیم و تو انتظارات زیادی از ما داری.

تصمیمهای جدیدت را با خدا در میان بگذار و بگو که چقدر به کمکهای او احتیاج داری؟

زیبایی

این درست نیست که ما وظایف خودمان را روی دوش تو بگذاریم. البته درست هم نیست که فکر کنیم همه کارها را خودمان میتوانیم انجام بدهیم.

شاید قشنگتر این باشد که یک سر کارها را تو بگیری و یک سرکارها را ما. مادربزرگ راست میگوید. من و تو باید دستمان را توی دست هم بگذاریم.

مطمئنم اینجوری زندگی بهتر و زیباتر خواهد شد.

[ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 21:3 ] [ فاطمه ]

تو می دانی که زندگی ام غرق در بیهودگی و بطالت می گذرد و اینک که شور و مستی جوانی وجودم را در حصار خود قرار داده، می دانم که باید بدانم، برای آن حضور یافته ام که نگین اشرفی باشم برای انگشتری آفرینش.

اکنون از تو می خواهم مرا که نوآموز راه دانشم یاری کنی و به من بیاموزی که چگونه در این عالم زندگی کنم و بدان دل نبندم.

بدانم که چه می خواهم، چرا می خواهم، چه می کنم و چرا می کنم و بدانم که در این عالم که نمانم برای ماندن، می مانم که بروم!

پروردگارم! یاری ام کن، توشه ای بردارم از کمال، عقل، علم . از تو می خواهم که مرا هم دم، هم یار و یاور کسی سازی که یار همگان است.

الهی! یاری ام کن که تو بهترین یاری کنندگانی.

زیباترین هستی بخش

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 21:2 ] [ فاطمه ]
دعا

نیایش هاى حضرت رضا علیه السلام

بارالها!

در پیشگاه تو ایستاده ام،

و دستهایم را بسوى تو بلند كرده ام،

آگاهم كه در بندگى ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى ات سستى كرده ام،

اگر راه حیا را مى پیمودم از خواستن و دعا كردن مى ترسیدم...

ولى … پروردگارم!

آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى خوانى ،

و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مى دهى ،

... براى پیروى ندایت آمدم،

و به مهربانى هاى مهربانترین مهربانان پناه آوردم.

و مرا از دلهره ملاقاتت درامان دار،

و مرا از خاصّان و دوستانت قرار ده،

پیشاپیش، خواسته و سخنم را آنچه سبب ملاقات و دیدن تو مى شود قرار دادم

اگر با این همه، خواسته ام را رد كنى ، امیدهایم به تو به یأس مبدّل مى گردد،

همچون مالكى كه از بنده خود گناهانى دیده و او را از درگاهش رانده،

و آقایى كه از بنده اش عیوبى دیده و از جوابش سر باز مى زند.

واى بر من اگر رحمت گسترده ات مرا فرانگیرد،

اگر مرا از درگاهت برانى ، پس به درگاه چه كسى روى كنم؟

اما...

اگر براى دعایم درهاى قبول را گشوده،

و مرا از رساندن به آرزوهایم شادمان گردانى ، چونان مالكى هستى كه لطف و بخششى را آغاز كرده،

و دوست دارد آن را به انجام رساند، و مولایى را مانى كه لغزش بنده اش را نادیده انگاشته و به او رحم كرده است.

در این حالت نمى دانم كدام نعمتت را شكرگزارم؟

... آیا آن هنگام كه به فضل و بخششت از من خشنود شده، و گذشته هایم را بر من مى بخشایى ؟

... یا آن گاه كه با آغاز كردن كرم و احسان بر عفو و بخششت مى افزایى ؟

پروردگارا!

خواسته ام در این جایگاه، یعنى جایگاه بنده فقیر ناامید، آن است كه...

گناهان گذشته ام را بیامرزى ،

و در باقیمانده عمرم مرا از گناه بازدارى ،

و پدر و مادرم را كه دور از خانه و خانواده و غریبانه در زیر خاكها خفته اند، ببخشى .

... تنهایى شان را با انوار احسانت از بین ببر،

و وحشتشان را با نشانه هاى بخششت به انس بدل كن،

و به نیكوكارشان دم به دم نعمت و شادمانى بخش،

و به گناهكارشان مغفرت و رحمت عطا كن،

... تا به لطف و مرحمتت ازخطرات قیامت درامان باشند،

به رحمتت در بهشت ساكنشان گردان،

و بین من و آنان در آن نعمت گسترده شناسایى برقرار كن،

تا مشمول شادمانى گذشته وآینده شویم.

آقایم!

اگر در كارهایم چیزى سراغ دارى كه مقامشان را بالا مى برد و بر اكرامشان مى افزاید، آن را در نامه اعمالشان قرار ده،

و مرا در رحمت با آنان شریك كن،

و آنان را مشمول رحمتت بگردان، همچنان كه مرا در كودكى تربیت كردند...

[ سه شنبه نهم اسفند 1390 ] [ 17:43 ] [ فاطمه ]

خدا...خدای خوب و مهربانم...

خدای من میدانم که از آغاز نیز قرارمان این بود....

اینکه به سوی تو بازخواهم گشت...

اینکه بلاخره روزی تورا خواهم دید...

اما...

روزها در حال گذراند و لحظه به لحظه....ثانیه به ثانیه به مرگ نزدیک تر میشوم...

دیگر وقتی باقی نمانده نه؟!!

همه ما میدانیم...همه ما میدانیم که وقتی انتظار فردا را میکشیم درواقع انتظار مرگ را میکشیم...

ما انتظار واقعه ی  عظیمی را میکشیم...

پس چرا؟!! پس چرا با اینکه میدانیم فرصتی باقی نیست اما اینگونه ساده مرگ را از یاد میبریم...

تو را از یاد میبریم...یادمان میرود که خدایی هست...آفریدگاری است...

هروقت که میخواهیم به تو نزدیک شویم با خود میگوییم نگران نباش هنوز وقت هست...

فردا و فردایی دیگر....و فردایی که هیچگاه فرا نمیرسد و فرصت ما هم به اتمام میرسد....

آن لحظه اس که امتحان تمام شده و میگویند برگه ها بالا...

خدایا نمیدانم چه نمره ای میگیرم!! اصلا قبول میشوم یا نه؟!!

خدایا هرتصیح کننده ای اگر به جای تو بود برگه ام را از دستم میگرفت و رویش بزرگ مینوشت مردود

اما با این همه بدی و گناه و اشتباه تو همچنان به ما فرصت میدهی....

وقت امتحان خیلی کم است پس چرا ما فکر میکنیم تا ابد وقت داریم تا اشتباهات را جبران کنیم تا نداشته ها را بدست آوریم... تا توبه کنیم....تا به تو برسیم...تا زندگی کنیم....

فرصتی باقی نمانده....خدایا کمکم کن....

کمکم کن تا در امتحان زندگی رد نشوم...

به زودی به ما هم میگویند برگه ها بالا...وقت تمام است....

پس تا وقت امتحان تمام نشده باید کاری کرد...

اینک که هستم...نفس میکشم...زنده ام...

این ثانیه ها تنها فرصت جبران اند....

چه زود میگذرد...چه زود میگذرد زمان و من چه امتحان سختی را پشت سر میگذارم....

امتحانی که پایانش....

خداست....

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 19:15 ] [ فاطمه ]
دعا

ای آن که یاد او برای یاد کنندگان، موجب شرافت است وای که طاعت او برای فرمان برادران، وسیله نجات است، ... دلهای ما را به یاد خود، از یاد هر چیزی و زبان های ما را به شکر خویش از هرگونه سپاسی و اعضای ما را به طاعت خود از هر طاعت دیگری مشغول فرما.

پس اگر برای ما فراغتی مقدر کرده ای، آن را بسلامتی [از آفات] قرار ده که در آن حال، گناهی ما را در نیابد و خستگی و ملالی به ما نرسد تا این که نویسندگان اعمال بد یا نامه سفید، از یاد بدی های ما برگردند و کاتبان کردارهای نیک، به آنچه از حسنات ما نوشته اند، شادمان گردند.

هرگز از تو ناامید نمی شوم، در حالی که در توبه و بازگشت به سویت را به رویم گشوده ای

دعا

و چون روزهای زندگی ما سپری شود و اوقات عمرمان به پایان رسد و دعوت تو - که از آن و از اجابت آن گریز و چاره ای نیست - ما را احضار نماید.

و روزی که اخبار بندگانت را آشکار می کنی، در حضور گواهان، پرده از روی اعمال ما برمدار، زیرا تو بر کسی که تو را بخواند، مهربانی و برای کسی که تو را ندا کند، پاس گویی.

پروردگارا، سه خصلت است که مرا از درخواست از تو باز می دارد، ولی یک خصلت است که مرا در آن ترغیب می کند ( آن سه، این است): امری که به آن فرمان داده ای، ولی من در انجامش درنگ کردم و کاری که مرا از آن نهی نمود، ولی به سویش شتافتم و نعمتی که به من بخشیدی، ولی در سپاس گزاری کوتاهی نمودم.

تفضل و احسانت به کسی که رو به سوی تو آورد و با گمان نیک به بارگاهت آید، مرا به درخواست از تو وا می داد، زیرا تمام احسانهایت از روی تفضل است و همه نعمت هایت، بی سبب و ابتدایی می باشد.

دلهای ما را به یاد خود، از یاد هر چیزی و زبان های ما را به شکر خویش از هرگونه سپاسی و اعضای ما را به طاعت خود از هر طاعت دیگری مشغول فرما

دعا

پس اینک ای خدای من، این منم که پیشگاه عزتت همچون بنده تسلیم و خوار ایستاده و با شرم بسان نیازمندی عیالوار، از تو درخواست می نمایم. اقرار می کنم که هنگام لطف و احسانت، جز خودداری از گناه، طاعتی نکرده ام و هیچ گاه از نعمت و احسانت بی بهره نبوده ام.

خدای من، آیا اقرارم به گناه در پیشگاه مقدست سودی برایم خواهد داشت؟ و آیا اعترافم به زشتی هایی که در برابرت مرتکب شدم، نجاتم خواهد داد؟ با آن که در این حالی که هستم، خشمت را بر من واجب کرده ای؟ و یا در این هنگام که تو را می خوانم، دشمنی تو همراه من است؟

پاک و منزهی تو، هرگز از تو ناامید نمی شوم، در حالی که در توبه و بازگشت به سویت را به رویم گشوده ای، بلکه سخن بنده ذلیلی را به زبان می آورم که به خود ظلم و ستم کرده و حرمت پروردگارش را سبک شمرده است؛ کسی که گناهانش بزرگ و رو به زیادی است و روزگارش به او پشت کرده و عمرش سپری شده است، چون بنگرد، وقت عمل گذشته و به پایان عمر رسیده و یقین حاصل کند که پناهنگاه و گریزگاهی از [عذاب و انتقام] تو برایش نیست، به سوی تو روی می آورد و توبه اش را برایت خالص نماید. پس با دلی پاک و پاکیزه به سویت برخیزد. سپس تو را با صدایی سوزناک و آهسته بخواند.

اینک ای خدای من، این منم که پیشگاه عزتت همچون بنده تسلیم و خوار ایستاده و با شرم بسان نیازمندی عیالوار، از تو درخواست می نمایم

خدایا، تو را گواه می گیرم - و تو از نظر گواه بودن کافی هستی - و آسمان و زمین و فرشتگان و سایر مخلوقات را که درآنها اسکان داده ای در این روز و این ساعت و همین شب و همین جایگاه هم گواه می گیرم که تو خدایی هستی که معبودی جز تو نیست. تو به پادارنده عدالت، عادل در داوری، مهربان به بندگان، دارنده هر ملک و پادشاهی و دلسوز آفریده هایت هستی.

ترجمه دعای یازدهم صحیفه سجادیه

[ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 19:1 ] [ فاطمه ]
 

همه ما راحت حرف می زنیم؛ ولی نوشتن برای بیشتر ما سخت است. اما تو بنویس تا یادت بماند که نوشته ها، رد پای عبور است. فردا که برگردی و نوشته های را بخوانی. به یاد می آوری که از کجا رد شده و چطور قد کشیده ای...

این دفتر هم فقط یک جور بهانه است؛ بهانه رد شدن و قد کشیدن. این دفتر- این دفتر خط خطی - نه قاعده ای دارد و نه نظمی. تنها قاعده اش نوشتن برای اوست. با 52 هفته، که در هر هفته اش، تو سوالی داری و در هر روزش مسئله ای. برو و بگرد و سوال تازه پیدا کن.

این روزها، آدمها سرشان شلوغ است. بعضی ها حوصله خدا را ندارند، حال او را نمی پرسند، برایش نامه نمی نویسند؛ اما تو این کار را بکن. تو حالش را بپرس. تو چیزی برایش بنویس، ساعتهایت را با او قسمت کن؛ ثانیه هایت را هم...

و اما آن کتاب آسمانی، یادت هست؟ اسمش قرآن بود. کلمه های خدا بود در دستهای پیامبر. با اینکه این روزها، این کلمه ها همه جا هست، اما کسی آنها را نفس نمی کشد. کسی با آنها زندگی نمی کند. تو اما کلمه های خدا را نفس بکش و زندگی کن؛ و اما این آیه ها که لابه لای هفته های تو آمده است، تلنگر کوچکی است به قلب بزرگ تو، تا بروی و سراغی از ایشان بگیری...تا راه و رسم زندگی را بیاموزی و بدانی از هیچ میتوان همه چیز ساخت...

از ناامیدی.ایمان...

از شکست.پیروزی...

میتوان ساخت اما در کنارش سوختن هم هست...

قرآنی که به ما می آموزد زندگی باید کرد...میتوان خوشبخت بود فقط باید خودمان همت کنیم...خودمان بخواهیم و بس...

قرآنی که راه را به ما نشان داده و این انتخاب خود ماست که به پوچی برسیم یا به خدا...

قرآن راه  خدایی بودن را به ما می آموزد...آیا آن کلمه های زیبا را به خاطر می آوری؟!

دیگر چه بگویم... که تویی و کلمه و خداوند.

کتاب خدا را بخوان و بعد هم از خودت بنویس...

بنویس تا بدانی چقدر با راه و رسم کتاب خدا فاصله داری...تا حسابش دستت بیاید که فرسنگ ها از خدایت دور شده ای یا هرلحظه احساسش میکنی...

پس برایش بنویس... بنویس.... هر چه که باشد...

[ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 ] [ 22:26 ] [ فاطمه ]

"چه یافت آنکه تورا گم کرد و چه گم کرد آنکه تورا یافت"

"مناجات امام حسین(ع)در دعای عرفات"

سلام خدا اومدم ازت تشکر کنم!!

نه نه...اتفاق خاصی نیوفتاده....خدا جونم دیگه عادت کردی نه؟! به اینکه همیشه تا اتفاق خوبی توی زندگیم میوفته میام سراغت و ازت تشکر  میکنم...همیشه وقتی به خواسته هام میرسم میگم خدایا شکرت...شاید به نظرت عجیب بیاد که دارم میگم خدایا شکرت...

وقتی توی مشکلات و سختی گیر میکنم...وقتی به بن بست میرسم...وقتی تنهام...خیلی تنها...مثل الان...فقط اسم تورو صدا میزنم...آخه خوب به جز تو که کسی رو ندارم....

یه منم و یه دل شکسته و یه خدا...

اما وقت شادی هام چی؟! تا حالا شده توی اوج خوشبختی و رفاه یادت بیوفتم!

حق داری خدا جونم...حق داری از دستم ناراحت بشی...چون من موقع خوشی هام یادت نمیکنم اما به محض اینکه تنها و درمونده میشم میام سراغت و دستم و به سوی تو بلند میکنم...

یا همیشه وقتی که به حاجات و خواسته هام میرسم با خوشحالی میگم خدایا ممنون....شکرت...

اما برعکس اگر به اونی که میخوام نرسم شروع میکنم به گلایه و ناشکری...

اما دلم میخواد برای یکبارم که شده متفاوت باشم....

آره الان دلم گرفته...غمگینم....داغونم خدا...خیلی....تو که میدونی....

اما میخوام اینبار توی اوج ناراحتی بگم خدایا ممنون...

ممنون که دلم گرفته اس...میدونی چرا؟!! چون الان که ناراحتم تورو دارم...الان بیشتر از هروقت دیگه ای حست میکنم...الان صدات میزنم....الان دلم خوشه یاد و نام تو اشکام و از رو صورتم پاک میکنه...

آخه تورو صدا نزنم کی و صدا بزنم؟!! اصلا کی و دارم که بخوام صداش کنم؟!!

یه دوست باوفا....؟!! کی باوفا تر از خودت....

یه دوست مهربون....یه همراه...یه بخشاینده...یه کسی که کمکم کنه...یه کی که درکم کنه...

آخه کی بجز تو این همه خوبی داره...

خدایا شکرت....خدایا شکر که دوتا چشم دارم و دوتا دست تا لااقل این حرفارو برات بنویسم وگرنه از غصه دیوونه میشدم....همین هم برام غنیمته...

همین برام غنیمته...همین برام کافیه...

اگه تنهام...اگه هیچکی دوسم نداره دلم خوشه تورو دارم...

تو برام کافی هستی...فقط خدا این آرامش و ازم نگیر که اگر آرامش حضور تو هم نباشه.....

خدایا برای تشکر کردن ازت هیچی ندارم...خودم هستم و یه دل پر از درد که اونم شکسته....

منم و یه دل شکسته.....

با ارزش ترین دارایی من همین دل شکسته اس...

دلی که هرکی بهش رسید یه ضربه زد و الانم دیگه هیچی ازش باقی نمونده...

هرکی رسید نپرسید دلت شکستنیه یا نه فقط ضربه  زد و رفت....

آره دارم از آدم ها گلایه میکنم...از آدم های همین شهر...آدم های همین دنیای کوچیکت...

آدم هایی که رسم شون دل شکستنه...آدم هایی که هرچقدر هم که خوب باشی بالاخره بدت میکنند! 

 

من الان فقط یه دل پر از درد و یه دل زخمی دارم...

 اونم میدم به تو....

چون هیچکسی رو شایسته تر از تو نمیبینم...فقط تو میتونی از دل شکسته ام مراقبت کنی...

جاش پیش تو امنه...

حالا خیالم راحته تو دیگه بیشتر از این نمی شکونیش...

حالا که دلم جاش امنه با خیال راحت میتونم اشک بریزم...

خوشحالم که برای چیزی اشک میریزم که ارزش اشک ریختن رو داره....

حالا منم و یه چشم گریون و یه خدا...

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 23:45 ] [ فاطمه ]

مگر نمیگویند تو همه جا هستی...همیشه همراه مایی...نزدیک تر از خود ما به مایی...

پس چرا گاهی انقدر احساس تنهایی میکنم؟!انگار یک کره زمین خالی است و من تنهای تنها وسط مساحتی به این بزرگی...

اگر تو هستی...اگر باورت دارم...اگر به تو ایمان دارم...

پس چرا انقدر احساس تنهایی میکنم...

پس چرا گاهی انقدر دلم برایت تنگ میشود...

این بخاطر دوری تو از من است یا من از تو؟!!

خودم هم خوب میدانم مشکل از من است....

من از تو دور میشوم...

من با تو قهر میکنم...

من لج بازترین بنده دنیا ام نه؟!!

خدایا! دلم میخواهد برای یکبار هم که شده قیافه حق به جانب به خودم نگیرم و اعتراف کنم که من از تو دور شده ام...خیلی دور...انقدر در شلوغی دنیا گم شده ام که به سختی پیدایت میکنم...

اعتراف میکنم که لیاقت این همه نعمت و بخشایندگی تورا ندارم...

اعتراف میکنم مملو از گناهم...

اعتراف میکنم بدم...بدترین آدم روی زمین...

اعتراف میکنم فراموشت کردم...

در همه لحظه های تنهایی ام...همه لحظه هایی که دلم میخواست یک تکیه گاه داشته باشم تا سر روی شونه هایش بگذارم و گریه کنم تنها یک حس به من دلداری میداد آن هم وجود تو بود....

اعتراف میکنم تو همه تنهایی هایم را پر میکردی...

اعتراف میکنم تو تنها کسی بودی که بدترین بدی هایم و بزرگ ترین گناهانم را دیدی و به رویم نیاوردی... با روی خوش از من گذشتی و باز هم به من فرصت دادی...

و اعتراف میکنم من چه ساده این لطف و مهربانی ات را از یاد بردم و همچنان در هیاهوی آشوفته بازار دنیا غرق شدم....

در لحظه ای که دیگر امیدی به برگشت نداشتم و داشتم در تنهایی خود غرق میشدم و نفس های آخرم را میکشیدم تنها دستهای تو بود که مرا از منجلاب گناه بیرون کشید...

خدایا! بال و پرم شکسته است....خسته ام خسته تر از همیشه....

یادم می آید همیشه این تو بودی که التیام بخش دردهایم بودی و تو بودی که دست نوازش بر سرم کشیدی و تنها نام تو بود که به من انگیزه زنده بودن و نفس کشیدن را میداد...

تو تنها کسی هستی که وقتی از درد تنهایی گریه میکنم نمیپرسی چرا؟!! تو دلیل و برهان نمیخواهی و فقط میگویی گریه کن....

اگر تو را نداشتم تا الان هزاران بار خودکشی کرده بودم....

خدایا!خیلی پشیمانم...خیلی....میدانی چرا؟!! چون من یک چتر در دستانم دارم....

وقتی باران عشق الهی میبارد این چتر اجازه نمیدهد باران الهی بر روی من ببارد و جان و روحم را از گناهان پاک کند و همه سیاهی ها را بشورد....

این چتری که در دستان من است وابستگی های من است....مال دنیا...ثروت...مقام...و دنیا....

اینها همه مانع میشوند تا غسل پاکی کنم....

اما امید دارم که تو همچنان میباری.... باران لطف و رحمتت همچنان میبارد و این منم که از این باران زیبا بی نصیب میمانم.....

خدایا کی میشود چتری که در دست دارم را از من بگیری...!!!دنیایم را ازم بگیر...

دنیا و جانم را میدهم در عوض یک ثانیه پاکی میخواهم....

یک ثانیه هم که شده فقط یک ثانیه بهترین بنده تو باشم...

به نظرت معامله خوبی است؟ باید از تمامی وابستگی ها و تعلقاتم بگذرم تا فقط یک ثانیه با تو باشم!

بیا خدا....چترم را بگیر....من میخواهم زیر باران خیس شوم...من میخوام پاک شوم...

ببار باران....ببار شاید تو خاموشم کنی....

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

[ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 2:44 ] [ فاطمه ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام.این وبلاگ درد و دلهای خودم با خداست یا حرف دل خیلی از آدمهاست...بعضی از حرفا که نمیشه به هیچکس جز خدا گفت...اما حتی اگه به زبونم نیاریمش مهم اینه که خدا میشنوه....

✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿✿

ღآموخته ام که خـــــــــــــــــدا عـــــــــشـــق است و عـــــــــشـــق تنها خـــــــــــــــــدا ست...
ღآموخته ام که وقتی ناامید میشوم خـــــــــــــــــدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار میکشد...
که دوباره به رحمت او امیدوارم شوم . .
ღآموخته ام اگر تا کنون به آنچه خواستم نرسیدم خـــــــــــــــــدا برایم بهترش را در نظر گرفته . .
ღآموخته ام که زندگی دشوار است ولی من از او سخت ترم . .
و همانگونه که زندگی را بگیرم به همان نحو میگذرد . .
و از زندگی آموخته ام که همواره هیچ نبود و نیست . .
جــــــــز خـــــــــــــــــدا . .

✿خـــــــــــــــــدا و دیگر هیــــــــــــچ✿
 http://www.hubmesh.com/Google-Pagerank-Checker/pagerank-display.php

جمعیت پایه 0115

وبلاگ-کد لوگو و بنر